صفحه نخست
ارتباط با ما
درباره ما
سامانه SMS
تبليغات
ایمیل
شماره حساب
نقشه سایت
توييتر
فيس بوك
English
پنج شنبه 2 مرداد 1393
کلمه کاربری رمز عبور
مایلم هم اکنون عضو شوم رمز عبور را فراموش کرده ام
تعداد نمایش:1992
امتیاز: 1 2 3 4 5 6


بروزرسانی : سه شنبه 9 تير 1388
نويسنده : شیوا ارسطویی   
داستان من دختر نیستم از شیوا ارسطویی
متولد ۱۳۴0 در تهران. تاکنون آثار زیر از او منتشر شده، است:
او را که دیدم زیبا شدم/ داستان بلند
گم / مجموعه شعر
آمده بودم با دخترم چایى بخورم / مجموعه داستان
نسخه اول/ رمان
بى بى شهرزاد/ رمان
آسمان خالى نیست / رمان
آفتاب ومهتاب/ مجموعه داستان
در حال حاضر رمان افیون آماده انتشار است.
ارسطویی در سال 1382 برای نوشتن مجموعه داستان "آفتاب و مهتاب" برنده جایزه یلدا و گلشیری شد.

نمی داند چند ساله است. لهجه اش ترکی است. نصف لغت ها را هم ترکی می گوید. کارش در خانه ی خانم سرهنگ تمام شده. وقتی برای تمیز کردن خانه ی سرهنگ می آید، سری هم به زیرزمین کوچک من می زند. سر و ته کارهای خانه ی من یک ساعت بیشتر طول نمی کشد. قبلا، خانه ی من تمیز بود. حالا، بد عادت شده ام. وقتی او می آید زیرزمین و کاری برای انجام دادن هست، خوشحال تر می شود. بعد از تمیز کردن خانه ی درندشت جناب سرهنگ، و مستاجر دیگر او، پلکیدن در خانه ی کوچک من را دوست دارد. ماه رمضان، بعد از کار می آید پایین. افطارش را می خورد. نمازش را می خواند. می رود. مدتی است کلید یدکی را داده ام دستش تا هر وقت دلش خواست، بیاید و برود. فنجان خالی چای را که می گذارد روی نعلبکی، می گوید:"سَنَ گوربان، می چسبه چای اینجا".

خوشم می آید که گوشه ی اتاقکم خواب باشم. بیدار شوم و ببینم آمده، اتاق و آشپزخانه را تمیز کرده. چیزی خورده. چرتی زده. مهر کوچکی از محراب کوچکم برداشته، نمازش را خوانده و رفته.
اگر شمع کوچکی هم برایم روشن کرده باشد، بیشتر خوشم می آید.
همیشه لیوان، فنجان یا پیشدستی خودش را نشسته روی پیشخوان آشپزخانه می گذارد تا بدانم چیزی خورده. از شستن آن چند تکه ظرف خوشم می آید. امروز، کلید را که انداختم و آمدم تو، شمع را روشن کرده بود و داشت می رفت.
گفتم:"سَنَ قربان. بشین با هم چای بخوریم."
کتری را که پر می کردم تا بگذارم روی اجاق، بوی صابون و وایتکس و چادر کدری را، مثل عطر بهار نارنج، یکجا، کشیدم در سینه. گفتم:"سَنَ قربان!"
دو لیوان چای ترکی گذاشتم روی میز. پرسیدم عجله دارد یا نه.
"نه بالام. بچه م گیریه می کنه مگه؟"
نمی گذارد زیاد سیگار بکشم. می گوید گاهی دلش برای بوی سیگارم تنگ می شود. می گوید در خانه ی خودشان نمی تواند بوی سیگار شوهرش را تحمل کند. می گوید که شوهرش خیلی پیرتر از خودش است. امروز دلم می خواهد او را بیشتر کنار خودم نگه دارم. از سن و سال و وقت شوهر کردنش، می پرسم. وقتی جواب می دهد، از سئوال هام پشیمان می شوم. لابد همه ی صاحبخانه ها از همین جور سئوالها می پرسند که مثلا پسرش کی از سربازی برمی گردد یا سینه پهلوی شوهرش خوب شده یا نه؟ طوری نگاهم می کند که یعنی به من نمی آید از او سئوالهای خانمانه بکنم. خنده ام می گیرد. می خندم. نقش خانم سرهنگ ها به من نمی آید. می گویم همان بهتر که نفهمیده شوهر کی بوده و چی بوده. خنده اش می گیرد. باز از آن حرفهای خانم سرهنگی زدم. چرا رک و پوست کنده نمی گویم که ماندنش را دوست دارم.
"شوهر چی می دانستم چی پخی یی؟!"
یادش می آید یک روز در یک میهمانی بزرگ در محله شان در اسکو، بازی می کرده. دنبال خاله قزی ها می دویده تا از آنها بپرسد، چه خبر است؟ دختر بچه ها هورا کشیده اند و گفته اند:"عروسی، عروسی!"
"آخ جون شیرینی!"
مادرها، بچه ها را صدا زده اند و برده اند حمام. موقع پوشاندن لباس های نو، قربان صدقه ی کلثوم رفته اند.
"سینه ام صاف صاف بود."
دو دست بزرگش را می کشد روی سینه های بزرگ و افتاده اش.
لباس کلثوم از همه خوشگل تر بود. مثل حالا تُپل بود. عمه خانم گوشهایش را سوراخ کرده بود. گوشواره انداخته بود گوشش. اولین عروسی یی بود که کلثوم می رفت. مش صالح از مشهد براش چادر آورده بود. می گفتند، دست پیر مرد، آمد دارد. هر وقت از مشهد می آمد، برای اهالی، چیزهای متبرک می آورد. کلثوم چادرش را خیلی دوست داشت. مادر نمی گذاشت آن را سرش کند. چادر را گذاشته بود توی صندوق. کلثوم یواشکی می رفت سر صندوق چادر را می کشید بیرون و سرش می کرد. عروسک پنبه ای ش را زیر چادر، بغل می کرد. دو گوشه ی چادر را می گرفت به دندان. عروسک را توی دستهاش تکان می داد. عمه خانم برای همه ی خاله قزی ها عروسک می دوخت.
"همچی که صدای پای ننه م می اومد، گُزَل چادر می تپوندم توی صندوق در می رفتم."
چادر خوشگل ها را از صندوق در آورده بودند. مال کلثوم را آویزان کرده بودند به میخ. کلثوم می خواست بپرد و چادر را بردارد. مش صالح آمد تا دست بکشد به تنش، تا متبرکش کند.
"سر تا پام رو. از موی سرم گیریفتی نوک کفشهام!"
کلثوم دوید تا لباسش را، کفشهای زری دوزی اش را، نشان خاله قزی ها بدهد. گوشواره هاش می کوبید به گردنش.
"کیف می کردم، بالام!"
کلثوم تا غروب با خاله قزی ها، گوشه ی حیاط، پشتِ چادر کهنه ای که بسته بودند به سه گوش دیوار، خاله بازی می کرد. مادرها،‌ دخترها را صدا زدند. وقتش رسیده بود بروند به آن حیاط، به عروسی. دختر ها عروسک های پنبه ای را پرت کردند، دویدند به آن حیاط.
"نُگل و نبات بود که می بردند بالام. آما معلوم نبود کی عروس بود کی دوماد!"
آه می کشد. کمر پت و پهنش را می کشد بالا. شکم بزرگش می زند جلو. می رود چای دم کند. از خیر نوشتن متن سخنرانی گذشتم. فردا قرار است همسر استاد قمیشی به زنهای نمونه ی سال، سکه جایزه بدهد. به زنهای هنرمند. از تصور اینکه آن وسط سکه ای نصیبم شود، پوزخند می زنم. کلثوم خانم لیوان های چای را می گذارد روی میز. به او می گویم بد نمی شود اگر فردا به اندازه ی دو، سه ماه اجاره سکه بگیرم. یادم می آورد که تا حالا دو ماه عقبم. لابد این را خانم سرهنگ به اش گفته. مادر حاضر نیست کمکم کند. شوهر و خانه زندگی یی که به دلخواه خودش برام ساخته بود و پرداخته بود، ول کرده ام، آمده ام پیِ کار خودم. تا یک کلمه از اوضاع نا به سامانم می شنود، می کوبد به سینه و نفرینم می کند. هنوز پوزخند می زنم. به کتابهایی فکر می کنم که ممکن است برای همسر استاد قمیشی چند سکه ی طلا بیارزد. آن کتاب ها برای مادر به یک غاز هم نمی ارزد. کلثوم خانم ویرش گرفته، کتابخانه ام را گرد گیری کند. مادر دوست دارد دخترش در محافل زنانه کنارش باشد. مثل خانم ها لباس بپوشد. گوشواره ای، چیزی به خودش بسته باشد و چه بهتر که اتومبیلی، هر چند ناقابل، داشته باشد تا با آن مادر را اینور و آنور ببرد. مادر کمر درد دارد. پا درد دارد. خیال می کند من دوستش ندارم. خیال می کند همه ی آدم هایی که با کتاب سر و کار دارند، دخترش را از او گرفته اند. مخصوصا مردها. به مردهای دور و برم که فکر می کند دلش آتش می گیرد. می داند که هیچ کدام از آنها جفت قابلی برای دخترش نخواهند بود. همان قدر که من از جفت شانس نمی آورم، او هم از داماد. مادر، کلثوم خانم را هم دوست ندارد. خیال می کند کلثوم خانم من را می چاپد. مادر در جوانی بیوه شده. تاوان جوانی از دست رفته اش را از من می خواهد. می گوید باید سپاسگزارش باشم که نگذاشته پدر شوهرش من را ببرد به آن دهکده ی دور و بزرگم کند. مادر راست می گوید. من دختر خوبی نیستم. شاید، اصلا، دختر نیستم. به کلثوم خانم می گویم که دلم برای مادرم تنگ می شود. می گویم مادرم تحویلم نمی گیرد.
"چه خیری دیده از تو مگه بالام!؟ آدام دوست داری دختریش سیفید بخت بیبینی. خودی منم هر موقع می بینم توری دیلم آتیش می گیری!"
"بالاخره نفهمیدیم کی عروس بود کی داماد؟"
یادش می آید که یکدفعه خودش را در یک اتاق، تنها، دیده.ترسیده. چادرش را در اتاق غریبه آویزان دیده به میخ.
"آخی چادری من اینجا چی کار می کنی؟"
یک مرد ریشو با سبیل آویزان آمد تو. وقتی کلثوم می دویده تا چادرش را از میخ بردارد، به سرش زده که نکند عروس خودش باشد. خودش را پیچیده در چادر متبرک و چسبیده به کنج اتاق.
"چی می دونستم این غول بیابونی لندهور کی بودی اومدی اینجا!"
کلثوم دلش می خواست برگردد پیش خاله قزی هاش. هنوز خاله بازی شان تمام نشده بود. مرد ، نزدیک که شد کلثوم رفت از پنجره جیغ کشید. عمه خانم آمد تو. لپش را چنگ زد. در گوش کلثوم گفت اگر جیغ و داد راه بیاندازد، مردم خیال می کنند او دختر نیست. کلثوم یک نگاه انداخت به مرد، یک نگاه به عمه خانم. رفت از پنجره جیغ کشید و هی گفت:"من دختر نیستم!" ، "والله! من... "
وقتی شکمش باد کرد و آمد جلو خیال کرد انگل گرفته.
"رفتم از عطاری یه گوطی دوای انگل گیریفتم. صاب مرده شیکم هی گلمبی تر می شد."
وقتی زنها آجرها را می چیدند دور هم، وسط اتاق، کلثوم از درد می پیچید به خودش.
فنجان من و خودش را با قندان و زیر سیگاری، چهارگوش می چیند دور هم، روی میز، تا به من حالی کند چطوری زنها مجبورش کردند بنشیند روی آجرها و انگل را دفع کند.
پسر اولش فلج به دنیا آمد.
"خلاصه، چی سرت درد بیارم؟ دو تا پستان شد دو تا کوه. یکی چرک و یکی خون. چشمم که می افتاد به انگلم می زدم به سرم کی آخی چیطوری من این رو آدم کنم؟"
بچه از گرسنگی جیغ می کشید، کلثوم از درد سینه. عمه خانم قاشق چای خوری را می گرفت زیر سینه ش تا یک قطره شیر، جدا از قطره های چرک، بگیرد و بریزد توی دهان بچه.
بچه ی دوم سالم به دنیا آمد، تا بچه ی نهم شوهر زمین گیر شد و کلثوم کاری و زبر و زرنگ.
"بالام، مردی تا جاوان بود سرباز بود بعدیش می رفت تهرون فهلگی. می اومد یه بچه می ذاشت تو این شیکم صاب مرده می رفت."
یک مشت می زند به شکمش. می رود آشپزخانه. خوب قهوه درست می کند. آمپول هم بلد است بزند. زخم بندی را در درمانگاهی که در آن کار می کرده یاد گرفته. می پرسم فال هم بلد است بگیرد یا نه؟ می گوید که خدا پیغمبر خوشش نمی آید. با پسرم تلفنی حرف می زنم که بوی خوش قهوه ترکش خانه را بر می دارد. تلفنی با پسرم درسهای انگیسی اش را کار می کنم. طعم قهوه حرف ندارد. تا پسرم چند تا جوکِ جدید تعریف کند، کلثوم خانم نمازش را می خواند. گوشی را می گذارم. از او می خواهم برایم دعا کند. چشم می گرداند طرف محراب تا شمع روشن را ببیند. به کلی از صرافت سخنرانی فردا گذشته ام. یک ساعتی از نیمه شب گذشته و کلثوم خانم داستان بزرگ کردن نوه هایش را هم برام تعریف کرده. وقت خوابیدن اسم همه ی بچه ها و نوه هاش را به خاطر دارم. به اسمِ کوچک صدایم می زند. با همان پسوند خوش آهنگ که جانم را گرم می کند.
"شهرزاد، بالام! منیم عادت دارم شب پنجره باز می ذارم. سردیت نمی شی؟"
"نه سَنَ قربان. سردم نمی شه."
کلثوم خانم زود خوابش می برد. سردم می شود. خوابم نمی برد.

نظر خوانندگان در مورد اين مطلب ارسال نظر شما