صفحه نخست
ارتباط با ما
درباره ما
سامانه SMS
تبليغات
ایمیل
شماره حساب
نقشه سایت
توييتر
فيس بوك
English
چهار شنبه 29 مرداد 1393
کلمه کاربری رمز عبور
مایلم هم اکنون عضو شوم رمز عبور را فراموش کرده ام
تعداد نمایش:19355
امتیاز: 1 2 3 4 5 6

تصاوير ماهواره اي طرقبه
ويزاي آنلاين تاجيكستان

بروزرسانی : سه شنبه 9 تير 1388
داستانی از مریم رییس دانا
مریم رییس دانا، متولد آذر 1346 خورشیدی , تهران ،لیسانس مترجمی زبان فرانسه و آشنا به زبان انگلیسی. مترجمی را در سال اول دانشگاه با دو نامه ی اداری صادق هدایت به زبان فرانسه آغاز کردم . بعدها این دو نامه در کتاب نامه های صادق هدایت “ گردآوری محمد بهارلو ” منتشر شد .
اما شروع فعالیت فرهنگی ام از سال 1369 است که به عنوان نمونه خوان و صفحه بند در آدینه مشغول به کار شدم ؛ همزمان با انتشارات نگاه و شرکت قلم و دیگر مراکز فرهنگی به عنوان صفحه آرا , نمونه خوان و ویراستار همکاری کردم
تهیه و گردآوری سه کتاب با همکاری همسر سابقم محمد بهارلو به نام های نوشته های فراموش شده ی صادق هدایت , ارزیابی آثار و آرای صادق هدایت , صادق هدایت در بوته ی نقد ونظر از دیگر فعالیت های من بین سال های 1376 تا 1377 بود
از سال 1377 تا 1379 با روزنامه ها و مجلات گزارش روز , صبح امروز , مناطق آزاد , همشهری , زنان , آدینه , فصل سبز , سبز در سبز با عنوان روزنامه نگار , گزارشگر و مترجم متون سینمایی , تئاتری , ادبی , پزشکی , اقتصادی و اجتماعی فعالیت داشتم .

در تمام این سال ها طرح های داستانی با مضامین گوناگون دردهای سیاسی , اجتماعی , و گاهی عاشقانه را به صورت ورق پاره هایی می نوشتم تا این که به تدریج به آن ها شکل و ساختار داستانی دادم و تعدادی از آن ها در فروردین ۱۳۸۲ با نام عبور در ۱۲۷ صفحه توسط انتشارات نگاه منتشر شد .
درحال حاضر روی دیوان اشعار ژاک پره ور , شاعر فرانسوی , کار می کنم . اسم این کتاب به احتمال زیاد “ سخن ها ” خواهد بود , که مجموعه ای است از ترجمه ی شعرهای این شاعر مردمی , به انضمام مقدمه ای توضیحی درخصوص شعر و فیلم های او . “ سخن ها “ دوزبانه خواهد بود و شامل عکس های متنوعی از دوره های مختلف زندگی ژاک پره ور خواهد بود .
وبلاگ مریم رییس دانا

تجارت

مریم رییس دانا



پانی بهش گفته بود که امشب خیلی به خودت برس و توپ توپ بشو , گفته بود این مشتری با آن یکی ها خیلی فرق دارد و از آن مایه دارهاست , بهش گفته بود سعی کن قاپش را بدزدی و طرف را عاشق خودت کنی تا بتوانی تیغش بزنی . بهش گفته بود یک پیرسگ هاف هافوست که روی گنج بادآورده ای خوابیده و تمام عمرش را تو عیش وعشرت بوده . پانی بهش گفته بود همه جوره باهاش کنار بیا , به سنش نگاه نکن , او یک حیوان هار تنوع طلب است .
برای همین ساعت دو بعدازظهر که از خواب پا شد بعد از حمام و درست کردن موهاش به ناخن های بلند دست و پاش لاک سیاه , و روی آن ها را هم برق لاک زد . صبر کرد تا خشک شوند , تمام صورت و گردن و چشم هاش را با لوسیون پاک کرد , جعبه ی کرم پودرها را باز کرد , رنگ برنز را برداشت و مقدار مفصلی از آن را بر تمام پوست صورت , گردن , بالای سینه , بازوها و حتی روی دست هاش مالید و حسابی آن را ماساژ داد تا جذب پوست شود . ریمل سیاه , رژ گونه ی آجری تیره , رژ لب قهوه ای و خط لب سیاه زد , دوباره به چشم هاش ریمل و پشت چشمش سایه ی قهوه ای زد , سه باره ریمل زد , مداد مشکی کشید . پشت گوش ها , روی سینه و دست هاش را عطر تندی زد که تا یکی دو ساعت دیگر که می خواهد پیش یارو باشد بوش ملایم شده باشد . پانی بهش گفته بود این عطر این قدر تحریک کننده است که هر وقت آن را می زنی هوس ارضا شده را در من بیدار می کنی .
روی هر لاله ی گوشش سه سوراخ بود , از بالا به پایین گوشواره ی ریز , متوسط و درشت نقره انداخت . انگشت های دستش را هم با انگشتری های نقره پوشاند , به گردن و پای چپش هم زنجیر نقره انداخت .
پیرهن دکلته ی کرم و صندل های قهوه ای پاشنه بلند و روی این ها مانتوی قهوه ای کوتاه بالای زانو پوشید , و یک کیف کوچک قهوه ای نیز به دست گرفت .
ساعت پنچ عصر پانی با پراید آلبالویی که تازگی ها یکی از طرف هاش براش خریده بود آمد دنبالش . صدای بوق را که شنید رفت پایین .
پانی شیشه های ماشین را پایین کشیده بود و صدای ضبط را تا آخرین حدش بلند کرده بود و سیگاری گوشه ی لب داشت .
تا سوار شد , ‌پانی یک نگاهی به سرتاپاش انداخت و گفت :
ـ نازی جون چه قدر جیگر شدی ! ببینم چی کار می کنی ها ! باید همه جوره بهش حال بدی .
و بعد ماشین را روشن کرد و راه افتاد . نازی گفت :
ـ حالا مطمئنی اشتباه نکردی ؟ نکند مثل آن دفعه سه بشود؟
ـ نه جونم , تو نگران این جور چیزها نباش , فقط به این فکر کن که چه جور می توانی نگهش داری , همین و بس !
ـ‌ حالا چه مدلی هست ؟ کادو می دهد یا پول ؟‌
ـ‌ تا کادوش چی باشد ؟ ببین کدام به آن یکی می چربد ؟
وقتی رسیدند پانی هم پیاده شد و تا دم آسانسور رفت , توی آسانسور هم رفت , قد بلند بود و پر و قوی . دست های بزرگش را دور کمر نازی انداخت , او را به طرف خودش کشید و محکم در آغوش گرفت , هر وقت این کار را با نازی می کرد یک چیزی تو دل نازی می ریخت پایین . خواست لب های نازی را ببوسد که نازی گفت :
ـ‌ نه عزیزم , آرایشم به هم می ریزد .
نازی موهای شرابی اش را مرتب کرد و روسری اش را درآورد .
ـ برو خوشگله , طبقه هفتم شرقی . شب می آم پیشت .
یارو وقتی در را باز کرد مست لایعقل بود و خانه در غباری از دود پنهان شده بود . آخ که چه قدر دلش می خواست . یک ماه می شد که ترک کرده بود ولی حالا که بویش را شنید یک حالی شد .
تا لباس هاش را درآورد , یارو از پشت بغلش کرد و خودش را چسباند بهش و از گردن شروع کرد به بوسیدن . نازی خودش را از بغلش بیرون کشید , رفت طرف میز و لیوانی برای خودش ریخت . یارو گفت :
ـ چرا فرار می کنی , گربه ی ملوس ؟
داشت فکر می کرد چه طور باید نگهش دارد و چرا تو این کار بی عرضه است . دلش می خواست پانی رویش حساب کند . لیوان را گذاشت روی لبش که یارو دوباره رفت طرفش , دستش را گذاشت روی گونه های ظریف و داغش , و بعد آرام آرام طرف گوش و گردن و بعد موهای بلند و قرمزش را نوازش کرد .
تلخ بود اما خنک . پیش خودش گفت زود بروم سر اصل مطلب . برای همین تا‌ یارو بغلش کرد , پرسید :
- چند تا ؟
- هر چی تو بگویی خوشگله .
- صد تا .
- صد تا .
- برو بیار .
- باید ببینم .
خنده ی کجی رو لبهای یارو نشست و گفت :
- باید ببیند .
بعد رفت تو اتاقی . نازی خوش حال که بالاخره این بار موفق شده , روی کاناپه ولو شد . یارو , با یک دسته اسکناس سبز تو دست هایش , از اتاق بیرون آمد و گذاشتش روی دامن نازی . لیوانش را تا ته سرکشید . پای کاناپه ایستاد . لیوان نازی را دستش داد و گفت :
- بخور .
تا ته سر کشید . یارو بلندش کرد و او را به خودش نزدیک کرد . انگشت سبابه اش را روی لب های برجسته ی ناری کشید و بعد لب های نازک قهوه ای اش را چسباند , طوری که داشت بیش تر گاز می گرفت تا بوسیدن . دستش را از پشت برد زیر دامنش و باسنش را لمس کرد و کم کم برد جلو , و یکهو مثل دیوانه ها پیرهن را از بالا جر داد و نگاه کرد , رفت عقب , ‌با صدای زیرش جیغ کشید :
ـ کثافت , تو که مثل منی . تو که مثل منی . تو آشغال را چرا برای من فرستادند ؟ کثافت . کثافت .

نظر خوانندگان در مورد اين مطلب ارسال نظر شما
عالییییییییییییییییییییییییییییییییی بود.بازم بنویسید ایندفعه از نوع دو جنس مخالف- شینا
خوب بود.- روهاب

مغز و اعصاب