سید هاشم نیکوکار طرقبه متولد سال 1328 هجری شمسی در طرقبه می باشد. دره ارغوان نام اولین مجموعه شعر آقای هاشم نیکوکار است که به چاپ رسیده و در دسترس اهل ادب قرار گرفته است.آقای سید هاشم نیکوکار طرقبه از نسل شاعرانی مکتب ندیده است. بی آن که کتابی خوانده باشد مثل بواسحاق اطعمه، یغمال خشت مال، شاطر عباس خراسانی، کفاش مشهدی و بزاز شیرازی. شاعران مکتب ندیده نمک ادبیات فارسی و مظهر الطاف خفیه الهی می باشند.
سید هاشم صاحب مجموعه دره ارغوان نیز از همین نسل است. شعرش تقلید نیست؛ تکلف و تصنع نیست؛ شغلش رنگرزی و قالیبافی است . همچنان که خود می گوید:
من که در مکتب نرفتم تا بیاموزم ادب
مکتب من خانه بود و دار قالی درس من
صاحب دره ارغوان شاعری خود را نوعی بیداری و نجات می داند که در سحرگاهی مبارک نصیبش نموده اند و می فرماید:
سحر از زمزمه عشق تو بیدار شدم ....
همچنان که حافظ فرمود:
دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند
واندرآن ظلمت شب آب حیاتم دادند
سید هاشم یاد حضرت یار و ذکر کثیر او را طریق خود ساخته و حیات واقعی خود را همین می داند و بس که فرموده:
ذکر تو زمزمه زیر لبم بوده و هست
عشق تو همدم هر روز و شبم بوده و هست
ناگوارم نبود دادن جان در ره تو
این طریقت ز ازل منتخبم بوده و هست
دوستانت همه درقلب من و جان منند
دشمنت مورد خشم و غضبم بوده و هست
سید هاشم هم اکنون در طرقبه مغازه قالی فروشی دارد و به مناسبت ها و ایام مختلف شعرهای زیبایی می سراید. در زیر چند نمونه از غزلهای ایشان که در کتاب دره ارغوان منتشر شده است ذکر می شود.
درویش
کی زند از راه بغض و کینه عقرب نیش را؟
عادت کوران بود رسوا نمودن خویش را
کی بداند لذت پرواز را بیچاره مرغ؟
او که در کنج قفس از یاد برده کیش را
گر نمی بخشی تو انعامی به درویش از کرم
پس نزن ای بیخرد سنگی تو این درویش را
گشته مستولی به تو این دیو نادانی و جهل
اینک از خود دور کن این خصم بد اندیش را
ای که از امروز و فردا شکوه داری نزد خلق
پس چرا قدری ندانستی تو روز پیش را؟
آن چراغی را که ایزد برفروزد هاشما
گر بخواهی پف کنی، سوزانده بینی ریش را
پیغام
ای که دامی سر راهم شده بادام لبت
کی شود رام کسی آنکه شود رام لبت
کی نیازی به شکر دارد و میلی به عسل
آنکه یک مرتبه آرد به زبان نام لبت
کاسه چشم مرا زیر لبانت بگذار
تا نریزد به زمین قطره ای از جام لبت
خادم میکده چشم تو بودم همه عمر
تا ببینم چه بود عاقبت انعام لبت
شده ضرب المثل جمله عشاق، مدام
قصه چشم تو وطبع می آشام لبت
هاشم از جان گذرد تا که به جانان برسد
گر به گوشش برسد نغمه و پیغام لبت
شب یلدا
ای که روی تو گل نرگس شهلای من است
ای که گیسوی بلندت شب یلدای من است
تو که با این دل بیچاره هم آواز نه ای
زچه زنجیر غمت بسته به این پای من است؟
خم ابروی تو و زلف خم اندر خم تو
باعث خم شدن قامت رعنای من است
تو بیا تا که شوی همدم شبهای دلم
مرغ بشکسته پری همدم شبهای من است
هر کجا می نگرم، کس نبود محرم دل
هرکجا می گذرم، شیون و غوغای من است
نبود بر دل هاشم به جز از عشق و صفا
بنگر او که چه سرگرم تماشای من است.
دفتر عشق
آنکه دیوانه کویت نشود ، عاقل نیست
هر که دیوانه نشد، کوی تو را قابل نیست
هر که در دفتر عشقش نبرد نام تورا
عشق او بی ثمر و دفتر او کامل نیست
شامل حال بود لطف زیاد از همه را
مصلحت چیست که لطف تو مرا شامل نیست؟
مایلم روی نکوی تو ببینم شب و روز
دل سنگ تو دریغا سوی من مایل نیست
حکم قاضی دل این است: به کویش نروم
گنه من چه بود قاضی اگر عادل نیست؟
غافل از یار نشو هاشم اگر اهل دلی
اهل دل باشد هر آن کس که از او غافل نیست
نیرنگ
می کند بر پا برایم آخر این دلدار، دار
می فرستد عاقبت بر پیکر بیمار، مار
عرصه را می آورد بر عاشق دلتنگ، تنگ
روز روشن را کند با اندکی گفتار؛ تار
می گذارد پیش پایم با لب بادام، دام
تا بگریم همچو بلبل در دل گلزار،زار
عاشقش را می کند با حیله و نیرنگ ، رنگ
می کند در چشم من این دلبر غمخوار، خار
می کند دیوانه ای را با دلی آرام، رام
بهر من هرگز نگردد این بت عیار، یار
زلف خود را می دهد در سایه مهتاب، تاب
تا به کی هاشم نداری چون دل بی عار، عار
طرقبه
کم بود هر چه که گویم از صفای طرقبه
زنده سازد مرده را آب و هوای طرقبه
غم نماند در دلش هر که نشیند لحظه ای
در کنار مردمان باوفای طرقبه
چشمه هایش آب زمزم دارد و آب حیات
مهربانی میکند عرض و سمای طرقبه
هر که یک شب را در این منزلگهش اطراف کرد
شد مقیم دایم و شد آشنای طرقبه
عابد اندر مسجد و عاشق به معبد گاه عشق
سردهد شب تا سحر حمد و ثنای طرقبه
دست معمار قضا را بایدش گفت آفرین
کوششی بسیار کردی در بنای طرقبه
افتخار هاشم این باشد که در هنگام رزم
گردوصد جان باشدش، سازد فدای طرقبه