صفحه نخست
ارتباط با ما
درباره ما
سامانه SMS
تبليغات
ایمیل
شماره حساب
نقشه سایت
توييتر
فيس بوك
English
سه شنبه 5 ارديبهشت 1396
تعداد نمایش:49854
امتیاز: 1 2 3 4 5 6

دوستی و دوستیابی
خواص گياهان

بروزرسانی : جمعه 20 فروردين 1389
نويسنده : دکتر بدري‌سادات بهرامي*   
طرز کنارآمدن عروس با خانواده همسر
استرس اینجا و آنجا ندارد. همه جای دنیا استرس هست. ولی بعضی استرس‌ها مختص بعضی جوامع‌اند. ما هم در جامعه خودمان، استرس‌هایی کاملا خودمانی و ایرانی داریم که در خیلی از جاهای دنیا چندان استرس‌زا نیستند؛ مثلا زندگی با خانواده همسر و مشکلات ساخت‌وساز و اجاره کردن یک خانه را شاید بتوان از استرس‌های ایرانی به حساب آورد...
طبق برخی تحقیقات داخلی، زندگی کردن با خانواده همسر (که در بسیاری از شهرستان‌های ما به صورت امری عادی محسوب می‌شود و البته در تهران و شهرهای بزرگ هم نمونه‌هایش کم نیست) را باید جزو استرس‌های وطنی به حساب آورد. در پی طرح این موضوع، تعدادی از خوانندگان تماس گرفتند و خواستند راهکارهایی برای مقابله با این استرس نیز آموزش داده شود. به همین منظور، پای حرف‌های دکتر بدری سادات بهرامی، روان‌شناس و مشاوره خانواده نشسته‌ایم.


برای مقابله با این استرس، در وهله اول باید متوجه باشید که چه اتفاق‌هایی ممکن است بیفتد و سپس باید بدانید که در مقابل این اتفاق‌ها چه حرکتی باید انجام داد تا حریم احترام و صمیمیت بین شما نشکند و در عین حال، مرز شخصی زندگی خود را نیز با آنها داشته باشید. در اکثر موارد، این عروس است که باید با مادرشوهر زندگی کند اما چون در مواردی هم داماد مجبور به زندگی با خانواده عروس است، راه‌حل‌هایی کلی در این زمینه به جوان‌تر‌ها ارائه می‌شود تا با حداقل اصطکاک بتوانند با خانواده همسر خود زندگی کنند.

برخورد با اولین مشکل
 

به خاطر اینکه شما و همسرتان به آنها نزدیک هستید (در یک نیم طبقه یا حتی در یک اتاق جداگانه زندگی می‌کنید) مدام به هم سر می‌زنید. همیشه این‌طور نیست که خانواده همسر شما بافرهنگ باشند و آداب برخورد با یک زوج جوان و حفظ حریم خانه آنها را بدانند؛ که البته اگر این‌طور باشد قطعا استرسی که ندارید هیچ، از با هم بودن لذت هم می‌برید. شاید حتی به علت مسایل مالی خرج شما هم یکی باشد و هر روز برای صرف صبحانه، ناهار و شام در کنار یکدیگر قرار بگیرید. گاهی آنها به شما می‌گویند: «قرار نیست با ازدواج شما برنامه‌های قبلی زندگی‌مان عوض شود و تنها تفاوت در اینجا است که تو هم به جمع ما اضافه شده‌ای!» شاید هم به قول یکی از خوانندگان سلامت، این آرزویی باشد که یک‌روز در کنار همسرتان سفره‌ای دونفره برای غذا بیندازید. خلاصه این که، این با هم بودن‌های بیش از حد باعث دخالت‌های بی‌حدومرز می‌شود: «دیشب تا کی بیدار بودین؟ چراغ اتاقتون روشن بود!»...«تو که دیروز حموم بودی، پس چرا باز هم امروز داری می‌ری؟»
در این حالت، حریم خصوصی شما تهدید و یا شکسته می‌شود و ممکن است نتوانید مرز زندگی دو نفره‌تان را با آنها نگه دارید. شما می‌توانید در ازای این کنجکاوی‌های بیش از حد و شکسته شدن خط قرمز زندگی‌تان وارد مشاجره با مادرشوهر شده و با حرمت‌شکنی، زندگی خود را سخت و رابطه‌تان را بد و بدتر و در نهایت به بحران تبدیل کنید اما قطعا به دنبال این کار، از حس ارزشمندی شما کاسته شده و احتمالا کلامی اهانت‌آمیز نیز خواهید شنید. راه‌حل بعدی که برخی از شما از آن استفاده می‌کنید، این است که به همسر خود گله کرده و از او می‌خواهید که با آنها درگیر شود. ولی توصیه من به شما این است که این راه‌حل‌های اشتباه را فراموش کنید؛ چون نه تنها سودمند نیستند، بلکه روابط شما را با خانواده همسر و به تبع آن با همسرتان تیره و تار می‌کند.

پس چه باید کرد؟
 

در درجه اول شما باید به شیوه‌ای مسالمت‌آمیز مرز زندگی خودتان با آنها را مشخص کنید و به شیوه‌ای صحیح به آنها بفهمانید که خط قرمز‌های روابط‌شان با شما کجاست.خیلی مودب و مهربان باید جلوی کنجکاوی‌های مادرشوهر را بگیرید. می‌دانم که حقیقتا پا گذاشتن روی خط قرمز‌هایی مثل زمان بیداری و خواب یا موعد استحمام و غیره رنج‌آور است ولی باید بدون اینکه از کوره دربروید، با کلام مناسب و واژه‌گزینی صحیح این مساله را حل کنید.به خاطر داشته باشید که اختلاف داشتن در زندگی امری کاملا طبیعی است و یک مشکل محسوب نمی‌شود، بلکه شیوه حل اختلاف است که همواره می‌تواند مشکل‌ساز باشد.پس در جواب کنجکاوی‌های بی‌مورد می‌توانید این‌طوربگویید: «مادر جان! این مساله خیلی مهم نیست که بخواهد ذهن شما را مشغول کند. می‌دونم که نگران هستید مبادا خوابیدن من تا نزدیک ظهر در این نخستین روزهای زندگی مشکل‌زا شود اما نگران نباشید؛ من چارچوب زندگی را طوری ترسیم می‌کنم که به وظایف زناشویی‌ام خدشه‌ای وارد نشود. مهم نیست 8 صبح بیدار ‌شوم یا 11، مهم آن است که تهیه ناهار و مرتب کردن خانه را مدیریت کنم و همه چیز مهیا باشد تا همسرم به خانه بیاید.»
نکته مهمی که نباید فراموش کنید این است که والدین همسر شما سال‌ها با فرزند خود زندگی کرده‌اند و سبک و سیاق رفتارهایش را می‌شناسند. اگر هم نوع تغییر رفتاری که او انجام می‌دهد به درخواست شما نباشد، ممکن است به پای شما نوشته شود و آنها را در لاک دفاعی فرو ببرد، پس باید یاد بگیرید به جای اینکه گله مادر و خواهر و خانواده‌اش را بکنید، به شکلی صحیح ابراز وجود کرده و به صحبت کردن با خانواده او و بیان انتظارات‌تان بپردازید.
در شیوه صحبت کردن و رفتار شما در عین احترام باید این نکته وجود داشته باشد که حتما اطلاعات‌تان را حفظ کنید و تا‌ آنجا که امکان دارد اجازه سرک کشیدن دیگران در مسایلی که فقط مختص شما و همسرتان است را ندهید و این نکته را باید حتی در مورد خانواده خودتان در نظر بگیرید. وقتی شما اطلاعات بیش از حد راجع به مسایل بی‌ربط مثل گذشته‌تان، دوستان‌تان و... بدهید، در واقع در این بین نقاط ضعف خود را به طرف مقابل می‌شناسانید و با زبان بی‌زبانی به او اجازه می‌دهید از آنها استفاده کند.

شاغلید یا خانه‌دار؟
 

مشکلات شما وقتی شاغل یا خانه‌دار هستید، متفاوت است. برای عروس‌خانم‌هایی که در بیرون از خانه شغلی دارند، زندگی با خانواده همسر کمی متفاوت است و گویا تسهیل می‌شود اما وقتی شما خانه‌دار هستید، شاید هم‌پوشانی وظایف باعث آزارتان شود؛ مثلا شاید همواره وظیفه شما این باشد که خانه را نظافت کنید و یا وعده‌‌های غذایی را آماده سازید. در لا‌به‌لای نامه‌های شما مواردی را داشتیم که حتی خانواده، به خصوص مادرشوهر، منوی غذای هر روز را سفارش می‌دهد و عروس جوان مجبور است اگر وسایل تهیه آن غذا را ندارد، همه را مهیا کند.
یادتان باشد که باید به شیوه‌ای صحیح و مناسب از خودتان حمایت کنید؛ مثلا اگر مادر همسرتان از شما خواسته باشد فلان غذا را برای ظهر بپزید، لزومی ندارد جواب سر بالا بدهید و جنجال به پا کنید. کافی است بگویید: «باشه، مامان جون! سعی خودم را می‌کنم که قورمه‌سبزی بپزم.» اگر فرقی برایتان نمی‌کرد و به قولی راه دست‌تان بود، آن را آماده می‌کنید و اگر نه، نیازی نیست به هر قیمتی که شده آن را تهیه کنید. یادتان باشد وقتی رفتاری تقویت شود، تکرار خواهد شد. پس باید در برابر آن رفتار نوعی عمل خاموش صورت گیرد تا آن رفتار کم‌رنگ شده و از بین برود و آنها متوجه شوند که باید تقسیم وظایف صورت بگیرد.

اتفاقی که ممکن است بیفتد
 

وسط روز، مادرشوهر خیلی عصبانی به سراغ‌تان می‌آید که: «چرا داری این غذا را می‌پزی؟» و شما هم با کلامی مهربان و محترمانه می‌گویید: «مامان جون! دیدم مواد قورمه‌سبزی ندارم، گفتم خیلی فرقی نداره ناهار قیمه باشد یا قورمه؛ مهم اینه که آماده شود و دور هم باشیم. حیفه که بخواهید ذهن‌تون رو مشغول این مسایل جزیی بکنید.» در این شیوه قطعا هیچ مشکلی پیش نمی‌آید و اگر اهانتی در کلام و رفتار شما نباشد و صمیمت در واژه گزینی رعایت شود، طرف مقابل که یک مادر است، بدون شک از این همه مهربانی استقبال می‌کند و احتمالا دفعه بعدی هم خواهد گفت که غذایی را درست کن که دوست داری یا وسایلش را داری. حتما با خودتان می‌گویید، شاید تا به حال ما در زندگی‌مان افراد بدقلق یا آدم‌های مشکل که هیچ قلقی ندارند، ندیده‌ایم. اتفاقا قصد دارم طرز برخورد با آدم‌های مشکل (که البته باید بدانید تعداد آنها انگشت‌‌شمار است) را آموزش دهم. راه برخود با این آدم‌های مشکل، این است که:
• به خودتان آرامش بدهید و با متانت بگذارید آنها هر چه می‌خواهند بگویند و فقط شنونده باشید.
• پاسخ شما بهتر است فقط تایید و «بله، سعی می‌کنم» باشد و بعدش دنبال کار خودتان بروید؛ چون این افراد هیچ قلقی ندارند و باید حر‌ف‌هایشان را در کمال آرامش شنید و تایید کرد تا گفتگو کوتاه شود.
• در برخورد با آدم‌های مشکل (هر که باشد، دوست، همکار یا مادر شوهر) باید حد فاصل را رعایت کنید و مشکل را ختم نمایید
وگرنه آنها از کاه، کوه می‌سازند و بحران درست می‌کنند.

دومین مشکل رایج
 

وقتی در رابطه‌ای نزدیک با خانواده همسر و در زندگی هر روزه با آنها هستید، مساله مقایسه کردن‌ها گاهی آزاردهنده است؛ خصوصا اگر به عنوان مثال، پسر دیگری در خانواده ازدواج کرده باشد و جاری شما در همان‌جا زندگی کند، امکان دارد مادرشوهرتان دایم شما را در مقام مقایسه با یکدیگر قرار دهد: «مهناز خیلی خونه‌دارتره، نزدیک ظهر همه کاراشو کرده و تو تا لنگ ظهر خوابی... بچه‌های مهناز همیشه لباس مرتب و خوش‌رنگ به تن دارند ولی بچه تو...» اگر قرار باشد از این رفتارها عصبی شوید و در یک سیکل معیوب بیفتید، چیزی عایدتان نمی‌شود جز از بین رفتن حرمت‌هایتان، خدشه‌‌دار شدن رابطه زناشویی‌تان و شاید هم ابتلا به انواع بیماری‌های اعصاب و روان.

چاره چیست؟
 

به عروس‌خانم‌هایی که دارند با جاری‌هایشان زندگی می‌کنند، یک توصیه دارم؛ و آن توصیه هم این است که شما با تکیه بر اعتماد به نفس خودتان کار کنید. اگر شما خودتان را قبول داشته باشید و خودتان را با کسی مقایسه نکنید، اصلا برایتان مهم نیست که دیگران در مورد شما چه بگویند و یا شما را در رقابت با کسی بیندازند.
وقتی توانایی‌های خودتان را شناخته‌اید و قبول دارید، اگر دنیا هم مقابل شما قرار بگیرند، خواهید گفت اهمیتی ندارد. یادتان باشد این نکته بسیار مهم است که خواهر شوهر و یا جاری شما رقیب شما نیستند و قرار نیست در مقام رقابت با هم باشید ولی فرض ما این است که شاید بعضی بزرگ‌ترها از روی ناآگاهی شما را در مقام مقایسه‌ای بی‌ربط قرار ‌دهند و دایم سعی ‌کنند زمینه تقلید کردن‌های مکرر، از شیوه لباس پوشیدن گرفته تا تزیین منزل، بین شما به راه بیندازند. اگر شما نگاه خودتان را عوض کنید، یاد می‌گیرید که در روابط تنگاتنگ بادیگران از توانایی‌های آنها نه تنها آزرده نشوید؛ بلکه به طرف مقابل انرژی مثبت در قالب یک تعریف یا تمجید دوستانه بدهید.
بعضی از شما واقعا نیازمند این هستید که نگاه‌تان را عوض کنید چون گاهی بسیار ناراحت می‌شوید که چرا جاری‌تان لباس هم‌رنگ شما یا طرحی همانند شما به کار برده است و همین را به یک جنجال تبدیل می‌کنید. کمی عاقلانه فکر کنید. مگر شما مالک رنگ یا طرح هستید! می‌توانستید از این تشابه رنگ یا طرح به عنوان یک نکته مثبت و زمینه‌ساز دوستی و صمیمیت بین خودتان استفاده کنید و به جای اینکه با عینک بدبینی به دنبال سوژه گرفتن از یکدیگر و یا درگیر شدن با اسامی جاری، مادرشوهر و خواهرشوهر باشید، با هم مانند دو دوست رابطه برقرارکنید و او را با همه توانایی‌ها و ضعف‌هایش همان‌طور که هست بپذیرید و دوست بدارید.
در هر شرایطی از زندگی با خانواده همسر می‌توانید لذت ببرید، به شرط آنکه شیوه حل اختلافتان را بلد باشید و مرزها را حفظ کنید. در هر رابطه خوب و مناسب همه سختی‌ها آسان خواهد بود و در هر رابطه بد، هر مشکل کوچکی به بحرانی بزرگ مبدل خواهد شد.
* روان‌شناس و مشاور خانواده
منبع:http://salamatiran.com

نظر خوانندگان در مورد اين مطلب ارسال نظر شما
سلام مطالبتون درست و واقعی بود
ولی چرا ما عروس ها باید تحمل کنیم چرا ما دنبال راه حل باشیم من با مادرشوهرم نبودم اما همیشه تحت کنترلیم من اعصابش رو ندارم دیوونه شدم
دست بردار نیس
نمیخوام تحملش کنم من راه مسالمت آمیز رو ادامه نمی دم چون آدمی که نفهمه هر چقدر کوتاه بیای راه دیگری برای آزار تو پیدا میکنه
- معصومه
2ساله پیش باهمسرم نامزد کردمو6ماه هم هست ک عروسی کردیمو طبقه بالایه مادرشوهرم ساکن هستیم خانواده شوهرم سیستم شدیدا زن سالاری دارهو پدرشوهرم اگ زنش بگه برو توجدول سرتو بذاروبمیر شعورشونداره ک چیزی بگه و میره ک بمیره آخ دیگه نمیتونم همه چیوباجزيیات بگم قلبم سنگین میشه فقققققققققققققققققققققققققط از همممششون باتتتتمامه سلولایه بدنم متنفرم حااالم ازین عقب موندگیه جامعه ایرانی بهم میخوره ک زندگیه مشترکه عروسومادرشوهر توشون مرسومه اگرخودم یه دختر داشته باشم شیرمو حلالش نمیکنم ک با مادرشوهر بشینه ک سرطان ازهمینجا میاد میفهمید سرطططططططططططان ازاینجامیاد کی گفته هرپدرمادری محترمن؟یسری هستن ک گگگگگاو بااون نفهمیش پیششون شاهه شاه اگ میتونستم باوجودی ک شوهرم ازهرنظر نمرش19ب بالاس ولی ازمادرشو اون خانواده احمقش ک دفاع میکنه ها ی بلایی سرش میاوردم ک...اگ میتونستم اگ خانوادم حامیم بون طططططططططططلاق میگرفتم خخخخخخخخخلاص آقاجون خلاص- بربادرفته
سلام
من ده
سال پیش ازدواج کردم با مادر شوهر و پدر شوهر تو ی ساختمان زندگی کردم الان برادر شوهرم با مادرش اختلاف داره ميگه باید طبقه بالا که چند سال گذشته من ساختم را به نامم بزن الان من وسیله هامو جمع کردم خونه مامانم گذاشتم وضع ما خوب نیست که بریم جای ديگه مادر شوهر من ميگه باید بری بالا زندگی کنی من خیلی می ترسم از طرف ديگه اثاث برادر شوهرم و انتقال داده جای ديگه من نمی دونم چی بگم چون مخالفت می کنم که نمی رم بالا بین منو همسرم اختلاف افتاده دوست داره با مادرش زندگی کنه فقط مادرش باید تصمیم بگیرد- زهرا
سلام.من ۳ ساله تشکیل زندگی دادم و یه پسر یک ساله هم داریم از اول زندگیم تو آپارتمانی هستم که واحدی که توش زندگی میکنیم با واحد پدرومادرم روبروست.جلسه اول آشنایی به خانومم گفتم من از رفت وامد خیلی خوشم میاد اونم قبول کرد ولی از وقتی اومدیم سر خونه زندگیمون بهانه گیری هاش شروع شد.میگم بیا بریم بهشون سر بزنیم یکم بشینیم هر دفعه یه بهانه ای میاره که نیاد.میگم بریم خونه فامیل میگه هرکی دعوت کنه میریم!!!اونقدر تو این موضوع باهم بحثمون شده که نگو.رفت و امدبا هیچکس و قبول نداره. هرکی میاد خونمون بعد رفتنش واسش هزار تا ایراد میگیره که چرا با تو حرف زد با من نه یا اینکه اصلا چرا اینطوری نشست یا این حرفو اصلا نباید میزد.با خونواده من مشکل پیدا کرده...خوبی میکنن یه جور شاکی میشه نمیکنن یه جور بهش بر میخوره.مهمون میاد خونه خانواده من چون روبرو هستیم میگم بیا ما هم بریم میگه نمیام اونا بیان اینجا میگم بابا تو یدونه عروسی منم تک پسر خوب اونا انتظار دارن پسرو عروسشون کنارشون باشه میگه دوس ندارم بیام.این ۳ سال خیلی کوتاه اومدم هرجور با یه بهانه نذاشتم خانواده من بفهمن ولی دیگه تا کی!!؟تازگیا این حرفش که میگه خانوادت هم باید دعوت کنن تا بریم وگرنه من نمیام دیگه بد جور رفته تو مخیله ام.خانواده خودش که میان یا ما میریم اونجا میگه میخنده شادی میکنه که هفته ای ۲یا ۳ بار این اتفاق میفته.ولی وقتی خانواده من ماهی یکبار میان اخم میکنه ژست میگیره واسشون که من مجبورن صدامو نمیتونم در بیارم ولی در عوض مجلس عزا میشه واسم ...سوبرداشت میکنه از همه چی...تورو خدا راهنمایی کنین ممنون- علی
سلام خدمت همه دوستان
من حدودا یک سال هستش که عروسی کردم، همسرم رو دوست دارم و روابطمون همیشه خوبه تا وقتی که سر و کله خانوده ایشون پیدا میشه، نمیگم آدمای بدی هستن، منتها فوق العاده نسبت به همه چیز بی تفاوتن. برادرای همسرم خونه مجردی دارن و نزدیک خونه ما زندگی می کنن، چون پدر و نمادرش تهران نیستن من سعی می کنم که هواشون رو داشته باشم، ولی تو این یک سال نشده اینا یک بار ی قوطی نوشابه بگیرن دستشون بیان خونه ما، یا اینهمه که بهشون رسیدگی میکنم یک بار ی تشکر خشک و خالی نه خودشون نه حتی مادرشون نمیکنه، هر اتفاقی و مناسبتی که تو خانواده ما هستش خانوده همسرم به خودشون زحمت نمیدن ی زنگ بزنن و لی هر اتفاقی که تو ختنواده همسرم میفت مادرش سریع زنگ میزنه که به فلانی زنگ بزنید تبریک بگید، یا تسلیت بگید یا سر بزنید.
با اینکه همسرم رو دوست دارم این رفتارای خانوادش خیل آزاد میده و کلا تو زندگی ما هم تاثیر گذاشته و باعث شده که حتی نسبت به همسرم سرد بشم، لطفا راهنمایی کنید- صبا
سلام خسته نباشید، من نامزدم رو خیلی دوست ندارم و اون هم متقابلا همینطور ولی گاهی طوری رفتار می کنه که خیلی از دستش ناراحت میسشم.مثلا سر خرید کت و شلوار دامادی به م میگه یه روزی رو هماهنگ کنیم که من و تو به همراه آبجی ام و دو ،سه تا از همکارای خانمم بریم برا خرید اخه اگه چند نفر باشین و نظر بدین خیلی بهتره منم رک و راست بهش گفتم من و تو باهم قراره یه زندگی مشترک رو تشکیل بدیم و ازت توقع نداشتم چنین حرفی رو بزنی ،ایشون حتی خواهرش همیشه از سلیقه من تعریف می کردن اما اینکه چطور شد برا خرید کت -شلوارش سلیقه ی همکارای خانمش براش مهم شده خیلی عجیب بود و ناراحت کننده از دستش خیلی ناراحتم حتی چند بار هم بهش گفتم که رفتارت درست نبوده............- نسترن
سلام خسته نباشید من ازدست همسرم وخانواده اش خسته شدم از خانواده اش متنفرم اگر موقعیت طلاق را داشتم جدا می شدم- اعظم ق
سلام خسته نباشید من ازدست همسرم وخانواده اش خسته شدم از خانواده اش متنفرم اگر موقعیت طلاق را داشتم جدا می شدم- اعظم ق
سلام خسته نباشید من ازدست همسرم وخانواده اش خسته شدم از خانواده اش متنفرم اگر موقعیت طلاق را داشتم جدا می شدم- اعظم ق
تو خدا دختر های نازنین و به هر کسی ندین بعضس خانواده ها گرگ و وحشی هستن باعث مرگ تدریجی فرزندتان میشید من اینقدر گریه کردم که چشمام ضعیف شده مادر سادهای دارم که میگه طلاق بگیری من میمیرم برام دعا کنید از شر مادر شوهر و خانواده شوهر تا ابد رها شم- شش
سلام من یک خانواده شوهر بسیار عوضی دارم روز اول به منگگفتن پسر ما خانه و مغازه داره بعد از ازدواج فهمیدم همه چیز به اسم پدر شوهر بدجنسم و مال یک ده بودن آمدن از خیلی قدیم تهران بعد به من میگن بریم اونجا زندگی کنیم من با انها تو یک طبقه زندگی میکنم ناراحتی اعصاب و ارزش دست گرفتم از ناراحتی دو تا بچه سقط کردم خدا از سرشان نگذره عمدا ۵ نفری با من دعوا میکردن ناراحتم که ای کاش ازذواج نمیکردم یک شوهر تو سری خور دارم که هر جوری باهاش رفتار میکنند صداش در نمیات به من کلک زدن و عروس و جشن و کادو ازدواج هیچی به من ندادن یک گدا ها بدبخت بیچاره ای هستند که دوست ندارند یک لقمه نان من بخورم چه خانواده های تو تهران زندگی میکنه مواظب باشید که دخترتان با کی ازدواج میکنه یک مشت آدم های زشت و بدجنس و دروغگو و خدا نشناس بارها تصمیم گرفتم طلاق بگیرم اما مادرم مانع میشه- شش
سلام من یک خانواده شوهر بسیار عوضی دارم روز اول به منگگفتن پسر ما خانه و مغازه داره بعد از ازدواج فهمیدم همه چیز به اسم پدر شوهر بدجنسم و مال یک ده بودن آمدن از خیلی قدیم تهران بعد به من میگن بریم اونجا زندگی کنیم من با انها تو یک طبقه زندگی میکنم ناراحتی اعصاب و ارزش دست گرفتم از ناراحتی دو تا بچه سقط کردم خدا از سرشان نگذره عمدا ۵ نفری با من دعوا میکردن ناراحتم که ای کاش ازذواج نمیکردم یک شوهر تو سری خور دارم که هر جوری باهاش رفتار میکنند صداش در نمیات به من کلک زدن و عروس و جشن و کادو ازدواج هیچی به من ندادن یک گدا ها بدبخت بیچاره ای هستند که دوست ندارند یک لقمه نان من بخورم چه خانواده های تو تهران زندگی میکنه مواظب باشید که دخترتان با کی ازدواج میکنه یک مشت آدم های زشت و بدجنس و دروغگو و خدا نشناس بارها تصمیم گرفتم طلاق بگیرم اما مادرم مانع میشه- شش
سلام
من 2 ماهه که با پسر داییم عقد کردم عقدم طبق خواسته خودم محضری بود حتی نذاشتم شوهرم لباس مجلسی بخره گفتم بعد میخرم الان خرجت میره بالا، واسه عیدی که میخواستن بیارن مامانم گفت باید لباسم واسش بخرین بعدا به گوشم رسید خواهر شوهر بزرگه که خیلیم ادعای دوست داشتنمو داره گفته چه پرتوقع لباس مجلسی میخواد چیکار؟؟
من حتی به شوهرمم نگفتم اینارو شنیدم چون نمیخوام تو زندگیم بحث و دعوا باشه دلم یه زندگی آروم و بی سر وصدا میخواد.
این یه مورد از کاراشونه خیلی دورو هستن انقدر جلوی من خوب رفتار میکنن که وقتی خلافشو میشنوه باورم نمیشه تا بهم ثابت کنن.
خیلی حسود هستن دلم نمیخواد ببینمشون
- ندا
سلام ممنونم از بابت راهنمای های دقیقتون.
اگه محبت کنید منم راهنمای کنید ممنون میشم.
یک سال و نیم پیش پسری به خواستگاری من اومد و با تمام نارضایتی خانوادش توی دفتر خونه با وجود خانواده هامون عقد کردیم. البته نمیخواستم این کار بشه اما اون آقا که الان همسر بندس خیلی رفت و آمد کرد خودش به شخصه تا موفق شد رضایت منو پدرم رو بگیره. روز عقد ما خیلی ساده برگزار شد خیلی ساده بدون هیچ برنامه ریزی. تنها اتفاقی که اون روز افتاد پدر من توی یه تالار به دو خانواده و فامیلهای من غذا داد و بعد هرکی رفت دنباله کارش. هیچکس کادو نداد هیچکس حتی خانواده هامون. به قول خودشون همه منتظر بودن یک نفر کادو بده بعد. من پنج خواهر شوهر دارم و شوهرم تک پسر و فرزند آخره. طبق صحبتهاي پدرم قرار شد شش ماه بعد از عقد عروسی باشه. در ضمن بنده نشونم نگرفتم. فقط حلقه. توی این شش ماه پدرم شروع به خرید جهیزیه کرد. توی خانواده من شوق وتوی خانواده شوهرم خبری نبود که نبود. از قبل از عقد تلفن زدنهاي دو خواهر شوهر بزرگم شروع شد که اینکارو بکن و او کارو نکن.... به حرف شوهرت گوش نده با ما مشورت کن هرکاری گفتیم انجام بده. و خیلی حرفای دیگه... اوایل از روی احترامفقط چشم میگفتمو بعد تلفن رو قطع میکردم. سعی میکردم همه چیز خوب پیش بره. اما بجای اینکه کم بشه هر روز تلفن من دفعات زنگ خوردنش بیشتر میشد این قطع میکرد اون زنگ میزد... وای.. دیگه مغزم نمیکشید رومم نمیشد بگم ولم کنید. تا اینکه شب چله رسید.سر شب چله آوردن دعواشون شد وحشت ناک وقتی اومدن خونمون خواهر شوهر بزرگم گفت از این به بعد برات خواهر شوهر میشم و شروع شد. اون شب توی وسایل شوهرم قرص ترامادول پیدا کردم و خستگی به تنم تازه خشک شد... به کسی نگفتم که آبرو ریزی نشه. که پدرم خستگیبه تنش خشک نشه. دیگه نفهمیدم چه جوری گذشت. تا اینکه قیافه گرفتن خواهر شوهر شروع شد.. و انتقال پیدا کرد به بقیه. تا دعواشون شد منو کشیدن وسط از گذشته ها گفتن همو زدن منم انگار مسخ شده بودم یه گوشه نشسته بودم حاج و واج. خواهر بزرگش زد تو گوشش. پاشدم رفتم تو اتاق بیرونم کردن... مدتی نگذشت باهام آشتی کرد. مادرش رفت کربلا گفتم میام خونتون برای خواهرات غذا درست میکنم. بهم گفته بودن باید اش درست کنی گفتم میمونم تا بیان. گفتم شاید دلشون نرم بشه نرم که نشد هیچ من شوهرم با خواهر دومش با هم کار میکردن برادرش یه کاری کرده بود زنگ زد منو به باد داد و فحش که میدونم با چه نقشه ی وارد خانواده ما شدی و از اینجور حرفها منم انگار لال شده بودم گوش میکردمو سکوت.. البته مجرد بودم اینجوری نبودم نمیدونم چم شده. خلاصه به شوهرم نگفتم که با خواهرش دعوا نکنه. چند ماه گذشت یه خواهرای دیگش به شوهرم گفت. در ضمن خواهر شوهرم که باهم کار میکردن بهش اصلا حقوق نمیداد. منم تو اینمدت میرفتم خونه هاشون براشون کادو میخردیم با مادر پدرش خوب بودم... فایده نداشت. تا دیگه خسته شدم و به پدرم گفتم. شوهرمم قرص و گذاشته بود کنار. تحت درمان بود. شش ماه از عقدم گذشت خبری نشد. پدرمم زنگ نزد ااعتراض کنه. اوناهم منو پاگشا نکردن و تو این مدت هیچی بهم کادو ندادن. جز عید که بهم کادوها ی عجیب دادن یه بسته کاکائو با یه بلیز اسمال که کوچیکمه با یه روسری قدیمی از اینا که پاینش گیپور داره. نه ماه گذشت هر روز روابط بدتر میشد. پدر شوهرم ميخواست بهمون خونه بده نذاشتن حرفی از هیچی نبود. من نصف بیشتر فامیلام شوهرمو ندیدن چون منتظر عروسی بودن اونا هم که اصلا ندیدن. تا اینکه شوهرم با پدرش صحبت کرد که ابجی پول بهم نمیده که خودم کاری انجام بدم من چیکار کنم شما هم که خونتو گفتی میدی و ندادی گفت باید صبر کنی دوماه صبر کردیم اتفاقی نیوفتاد شوهرم گفت بریم ترکیه پناهنده بشیم. دیگه صدام دراومد. باهاشون دیگه حرف نزدن یوهو نیست شدم نرفتم خونشون به بابام گفتم نمیرم بهشوهرم گفتم عروسی خرید عروسی ااينهمه جهیزیه چیکار کنم. من نمیام عقد ناممو پاره کرد. گفت طلاق گفتم باشه خریت کردم به پدرم تو راه زنگ زدم. اونم با شوهرم حرف زد و فردا صبح بلیطه ترکیه داشتیم و راهی شدم با حاله خراب. الان چهار ماه ترکیه هستم. هیچ اتفاقی نیوفتاده هیچی تغییر نکرده تازه زنگ زدن به شوهرم گفتن خدا زنتو از رو زمین برداره. خواستم طلاق بگیرم پدرم نذاشت. اینجا هم دارم توی خونه ی قدیمی با چند تا پسر مجرد زندگی میکنم چون شوهرم کار پیدا نکرده و رفتم زیر بار بدهکاری. که همش پول اجاره و آب و برق و گازه. بازم همه تشویقم میکنن به موندن خواهرش میگه هشت سال دیگه برات عروسی میگیریم. من با شوهرم مشکلی ندارم اما دیگه نمیدونم باید چیکار کنم. با مشاوره هم حرف زدم کسی که خواهر شوهرم بهم معرفی کرده و لی اون اصلا حرفامو نشنیده فقط قضاوتم کرد و گفت گذشته رو رها کن. نمیتونم الان دارم با بی پولی دست و پنجه نرم میکنم خو اگه روز اول اینجوری میدیدمش عمرا باهاش ازدواج نمیکردم دوست برادرم سیتیزن انگلیس بود کلی رفت و آمد گفتم من نمیرم خارج. اونوقت این همینجوری رایگان و مفت وبدون چک و چونه... بابام نمیزاره طلاق بگیرم هزار جور فکر میزنه به مغزم از فرار تا خودکشی تنها فکری که به ذهنم نمیاد خیانته دوست دارم برم بیابون که هیچکس نباشه. خواهش میکنم فکر کن دختر یا خواهر خودتونم با این شرایط اونوقت راهنمای کنید. خیلی ممنون میشم منتظر جوابم. البته توی ایمیلم. بازم شرمنده خیلی سعی کردم خلاصه نویسی کنم.- محدثه
سلام خدمت دوستان .من حدود5ماه عقد کردم روخونوادمم خیلی خیلی حساسم اینجوری بگم برام خیلی خیلی مهم بود که کسی که وارد زندگیم میشه خودشو نه عروس بلکه فزند خونوادم حس کنه پدرمو پدرش ومادرمو مادرش بدونه چون از ته دلم دارم میگما شعارم نمیدم خودمم تواین حس بودم که همچین باشم تو این حالو هوا که از هرکدوم (پدر ومادر)خدا 2تا بهم داده واصلا وابدا برام فرقی نمیکنن این خونه با اون خونه برام یکی باشه رفتم اومدم موندم خوابیدم هرچی که دیگه بذهنتون میرسه که فرزند توخونه پدریش داره انجام میده البته نه زیاده روی اما مشکل من از اینجا شروع شد که با اینکه به همسرمم قبل همه چی اینارو گفته بودم که من دیدگاهم در مورد برخورد با خونواده ها اینجوریه ولی ایشون یه راه دیگه پیش گرفتن خیلی سرد تر ازاونی که حتی تصورشو نمیکردم تاجایی که مثلا اگه تویه روز 2بار بریم خونمون بار دوم میبینم خیلی با کراهت وبیان این جمله که اخه زود زود برا چی بریم حرفشو میگه اینجا دیگه اعصابم خرد میشه میگم بابا توعروس بزرگی همه چشم و چراغ خونه تویی اخه دلیل داره برا این حرفا ؟؟ایا کسی بهت بیحرمتی کرده میگه نه میگم دلیل خاصی داری میگه نه موندم چکار کنم میگم ی سر بهشون بزن میگه شرایطشو ندارم میگم زنگ بزن میگه فرصت ندارم .تواین 5ماه نشده یه بار پدرخانومم یا مادر خانومم یه تلفن خشک وخالی بهم داشته باشن .گلایه نمیکنما اما اخه چکار کنم خونوادم بهش زنگ میزنن جواب تلفن نمیده یه بار دو بار سه بار .اخرش بهم میگن چرا اینجوری نکنه باتومشکل داره اونوقت به ما بیمحلی میکنه میگم نه سرش شلوغه .هرچیم بخودش میگم میگه نه اصلا اینجور نیس توظاهر بینی .خیلیم دوستش دارن خیلییییییییییییییییییییی اما نمیدونم چرا راهنماییم کنین ممنون میشم- محمد
من 5 ساله ازدواج کردم.از شوهرم راضی هستم مادرشوهرم گه میخوره بهم حرف بزنه.اون اجازه نداره بهم بگه تو
چون میدونه دهنشو جر میدم
تو هم ناراحت نباش من 6 تا جاری دارم من بینشون از همه بهترم
و اجازه نمیدم کسی باهام بد برخورد کنه
- وفا
سلام ممنون از مطالب خوبتون اصلا نباید ب خانواده شوهر بها داد بعد بزرگ میشن میکوبن تو سر خودت مثل خانواده بی فرهنگ شوهر من که حالا خودشونو گم کردن که چی بودن چی شدن؟- ماندانا
خانم عروس ببخشىد خىلى بدجنسى به تو چه مربوطه که هم عروست چه کار مىکنه.خودشىرىن.مىگن حسود هرگز نىاسود.تو هم بمىر از سر درد.- مهسا
سلام . من شش سال ازدواج کردم خانواده شوهرم همه از من بدشون میاد . من و شوهرم که تک پسرم هست را همه شون ترد میکنن . خصوصا بدشون نمیاد شوهرم گاهی تنهایی بره پیششون . گاهی هم درمورد زندگی ما صحبت میکنن یا حتی امکان داره مستقیم اشاره نکنند از زندگی دخترهاشون تعریف میکنند. با اینکه من سرکار میروم و دخترهاشون خونه دارن احساس سرتری میکنن . مدام واسه نبودن من کنار شوهرمو بچه ام بهانه جویی میکنن و سعی میکنن به هر بهانه ایی منو از اونها جدا کنن . بدیهای دیگه ایی هم بهم کردن که گفتنش خسته او کرده . تو را خدا بگید چکار کنم .- هاجر
سلام من 27 سالم از اول زندگیم در طبقه پایین مادر شوهر م زندگی کردم اولش اونا نمی خواستند ما پیششون باشیم بعد راضی شدند ولی بعد دوسال وقتی برادر شوهرم ازدواج کرد ما را مجبور کردند پول بیاوریم وبا انها وبرادر شوهرم یه خانه چند طبقه بخریممن هرچه مخالفت کردم اشوهرم محل نذاشت ومن الان 4 ساله در این خانه جدید با مادر شوهر زندگی میکنم ولی من همیشه ارزو داشتم از خانه خودم به صورت جدا زندگی می کردم و به خانه مادر شوهر می اومدم به تازگی هم با انها دعوایم شده اخر نمی گزارن ما از اینجا برویم من چه کار کنم- مریم
سلام تو رو خدا منو راهنمایی کنید.5ساله ازدواج کردم مشکلی نداشتم تا زمانی که جاری نداشتم حدود 1ساله جاری دار شدم.از موقعی که اومده روزگار من سیاهه.دختر خاله مادر شوهرمه.تک دختره ولی من 4تا خواهر دارم افتخارم میکنم ولی اون با خواهر شوهرمم که تک دختره همش میخوان پز بدن که تک دختریم.
این فعلا یه موضوع.
من دیپلم دارم ولی اون جدیدن میره دانشگاه این خیلی آزارم میده تازه چند روز پیشم شوهرم بهم گفت بی سوادی خیلی ناراحت شدم خیلی
خیلی پررو هست جلو همه از روابط زناشویشون حرف میزنه
بقیه هم میخندن
دیگه چی بگم خیلی حرفه.........................................................................
- تنها
با سلام حرفاتون به دلم آرامش داد.ممنون.شوهر من از اون دسته آدم هایی است که حرف دلشو با من مطرح نمی کنه و خیلی از وقایع را من از زبان دیگران با بشنوم و خیلی راز نگه دار خانوادشه در صورتی که من اصلا این مدلی نیستم و دوست دارم با هم ندار باشیم.با این وضعیت من چه تدبیری باید داشته باشم؟- الهام
با سلام

پیج خوبی است ،به شرطی که به نیازهای روحی ،روانی مخاطبانش پاسخ مستقیم و سریع بدهد.من یک مادر شوهر گل دارم و ایشان دختری ندارند که خواهر شوهر من محسوب شوند و من همیشه جای خالی او را حس می کنم زیرا می دانم از زیر دست همچین مادری ،دختری نجیب باید تربیت می شد. مادر شوهرم را دوست دارم زیرا به کارم اصلا کاری ندارد و همیشه بابت یک کار کوچک که خود می دانم خیلی ناچیز است از من تشکر می کند و با این که مدتی نیست که ازدواج کرده ام و جاری هایم بزرگتر از من هستند اما همیشه با من درد دل می کند و رازهایش را به من می گوید. اما و اما امان از یکی از جاری هایم که اصلا روی دیدنش را ندارم و هنگامی که او را می بینم تمام بدنم به رعشه می افتد و نفرت سرتاسر وجودم را در بر می گیرد ولی به خاطر همسرم و به خاطر مادرش هیچوقت از نفرت خودم نگفته ام و این نگفتن ها باعث سر خوردگی از جانب خودم شده است . مدام اعصابم خراب است و کارهای خودخواهانه ی او مرا بسیار عذاب می دهد. همه چیز را برای خودش و دختر کوچکش می خواهد ،بسیار خود خواه و بدجنس است و من چون آدمی هستم که این رفتارهای موذیانه رو نمی توانم تحمل کنم بسایر عذاب می کشم.جلوی مادر شوهرم با او مهربان است ولی پشت سرش وراجی م یکند و می گوید مقصر او بود که ما به اینجا نرسیدیم مقصر او بود که ما فلان کا رو نکردیم ولی وقتی که به مسافرت می رود لیست بلند بالا برایش می نویسد که اینها رو برای خودم و دخترم بیار انگار که وظیفه ی مادر شوهرمه که به خواسته های او تن بدهد. لطفا مرا راهنمایی کنید و بگویید که باید چه کنم . زیرا میدانم حرف نزدن هایم مرا از درون دچار بحران می کند. و روزی مرا از پای در می آورد زیرا با دیدن رفتارهای او انچنان نفرتی به من دست می دهد که دچار سردردهای مکرر می شوم . و این را نیز می دانم که اگر شخص مظلوم ظلم را قبول نکند و حرفش را بزند دیگر ظالمی نیست که بتواند فرماروایی کند.- عروس
سلام من شوهرم هرروز به مادرش سر ميزنه ولي من هيچ مخالفتي با اين كارش ندارم چون ميگم اون اولادشه .ولي خودم دوست دارم رفتن من به خونه مادرشوهرم هفته اي يك بار صورت بگيره چون رفت وامد زياد بيش از هفته اي يك بار براي من ازار دهنده هست ولي شوهرم به اجبار منو بيش از يك بار اونجا ميبره من چه بايد بكنم؟- فاطي
با اینکه هشت سال از ازدواج ما میگذرد هنوز سر خانواده هایمان با هم مشکل داریم شوهرم مدام می خواهد با خانواده خود رفت و آمد کند اما با خانواده من نه من تا بحال با خانواده خودم مسافرت نرفته ام با وجود اینکه تنها عروس نیستم اما موقع مسافرت مادر شوهر با من است قبلا خودمان مسافرت می رفتیم اما حالا تنهایی پارک هم نمی رویم او خودخواه است برای مهمانی خودمان با مادرش مشورت می کند و نظر مرا نمی پرسد در کل فقط بخاطر دخترم زندگی می کنم و بس هر جند به من می گوید بعد از مردن من به سایه دخترم می توانم بخورم من از همه مردها متنفرم حتی شوهرم آنها نفرت انگیز ترین موجودات هستند که باید همه شان را کشت- بانوی تنها
سلام من یه خواهر شوهر دارم که هم سن خودم وطلاق گرفته رفتارش با جنس مخالف خیلی بی هد و مرز حتی با برادرش و من ازین موضوع خیلی رنج میبرم اصلا به محض دیدنش اعصابم به هم می ریزه با شو هرم دعوام میشه اما تا حالا بهش نگفتم دلیلم چیه لطفا راهنمایی کنید


- سونیا
مادر شوهر و خواهر شوهر من يكي از اون دسته آدم هاي بدقلق هستندوبا قاطعيت دروغ مي گويند.شوهر من هم به حرف انهاست ومن شديدا تحت فشارم واميدوانگيزه خود را از دست داده ام- الهام
چرا من باید تو این هوای برفی برم به شمال برای فوت شوهرخاله همسرم که تا به حال ندیدمش.یک سال ازدواج کردم و تا الان شمال خونه اقوام همسرم نرفتیم و من باید برای بار اول با لباس مشکی برم.نمیشه همسرم مادر و پدرش رو ببره ومن نرم؟- باران
مطالب جالبي بود
اگر ممكنه راجع به درد دل با خانواده شوهر و گله از رفتارهاي مناسب شوهر نيز راهنمايي كنيد- مريم

لار
آوران
دیوار گرگان
حسنلو